حكايت يك انسان الهى
حكايت يك انسان الهى
نقل شده كه در دوران قاجاريه، روزى انسان باخدايى به تهران رفت. ناصرالدين شاه از آمدن او باخبر شد و دستور داد كه او را به دربار بياورند. آن فرد از رفتن به دربار خوددارى مىكرد و بدون هيچ ترسى، دعوت شاه را رد كرد. ناصرالدين شاه بار ديگر دستور داد كه او را با تهديد به دربار بياورند. مرد كه تهديد مأموران شاه را ديد دعوت را پذيرفت و به دربار رفت. هنگام صرف غذا، شاه دستور داد كه آن دو، تنها در اتاقى غذا ميل كنند. سفره شاهانهاى پهن شد و شاه از آن مرد خواست كه مشغول صرف غذا شود ؛ ولى او نپذيرفت.
شاه از او پرسيد : مگر تو براى صرف غذا به اين جا دعوت نشدهاى؟ مرد پاسخ داد : بله. شاه مىگفت : شايد پيش از آمدن به اين جا، غذا ميل كردهاى. مرد گفت : نه، چيزى نخوردهام.
وقتى اصرار شاه ادامه يافت، مرد از هر نوع غذا كه بر سر سفره بود، لقمهاى برداشت و با دست، آن را فشار داد و در همين لحظه، در چشمان ناصرالدين شاه تصرف كرد و شاه ديد كه از ميان لقمه، خون بيرون مىآيد. آن گاه به شاه گفت : غذايى كه مىخورى، از خون اين ملت مظلوم است ؛ من اين خون را چگونه بخورم؟
آرى، لقمه حرام، آتشى است ابدى براى كسى كه آن را مىخورد. اين گونه نيست كه عدهاى، مال يتيم، مال ربا، مال دزدى بخورند و آن غذا هيچ تأثيرى در روح و روان و نطفه نداشته باشد اگر اين چنين بود رسالت انبيا و خلقت عالَم، بيهوده و عبث خواهد بود، در حالى كه خداوند در قرآن بارها بر اين امر تأكيد و انسان را از آن نهى كرده است.
منبع: پايگاه اطلاع رساني استاد حسين انصاريان