حسود نباش!!
رنج شديد بيمارى حسادت براى حسود
سرهنگى پسرى داشت ، كه در كاخ برادر سلطان ، مشغول خدمت بود. با او ملاقات كردم ، ديدن هوش و عقل نيرومند و سرشارى دارد، و در همان زمان خردسالى ، آثار بزرگى در چهره اش ديده مى شود:
اين پسر هوشمند مورد توجه سلطان قرار گرفت ، زيرا داراى جمال و كمال بود كه خردمندان گفته اند: ((توانگرى به هنر است نه به مال ، بزرگى به عقل است نه به سال .))
مقام او در نزد شاه ، موجب شد، آشنايان و اطرافيان ، نسبت به او حسادت ورزيدند، و او را به خيانتكارى تهمت زدند، و در كشتن او تلاش بى فايده نمودند، ولى آنجا كه يار، مهربان است ، سخن چينى دشمن چه اثرى دارد؟
شاه از آن سرهنگ زاده پرسيد: ((چرا با تو آن همه دشمنى مى كنند؟))
سرهنگ زاده گفت : زيرا من در سايه دولت تو همه را خشنود كردن مگر حسودان را كه راضى نمى شوند مگر اينكه نعمتى كه در من است نابود گردد:
سرهنگى پسرى داشت ، كه در كاخ برادر سلطان ، مشغول خدمت بود. با او ملاقات كردم ، ديدن هوش و عقل نيرومند و سرشارى دارد، و در همان زمان خردسالى ، آثار بزرگى در چهره اش ديده مى شود:
| بالاى سرش ز هوشمندى |
| مى تافت ستاره بلندى |
مقام او در نزد شاه ، موجب شد، آشنايان و اطرافيان ، نسبت به او حسادت ورزيدند، و او را به خيانتكارى تهمت زدند، و در كشتن او تلاش بى فايده نمودند، ولى آنجا كه يار، مهربان است ، سخن چينى دشمن چه اثرى دارد؟
شاه از آن سرهنگ زاده پرسيد: ((چرا با تو آن همه دشمنى مى كنند؟))
سرهنگ زاده گفت : زيرا من در سايه دولت تو همه را خشنود كردن مگر حسودان را كه راضى نمى شوند مگر اينكه نعمتى كه در من است نابود گردد:
| توانم آن كه نيازارم اندرون كسى |
| حسود را چه كنم كو ز خود به رنج در است (۱) |
| بمير تا برهى اى حسود كين رنجى است |
| كه از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست |
| شوربختان به آرزو خواهند |
| مقبلان را زوال نعمت و جاه (۲) |
| گر نبيند به روز شب پره چشم |
| چشمه آفتاب را چه گناه ؟ |
| راست خواهى هزار چشم چنان |
| كور، بهتر كه آفتاب سياه (۳) |
۱- يعنى : با حسود چه كنم كه او خود در رنج است ، و همين رنج براى او بس است .
۲- شوربخت : بدبخت ، مقبلان : نيكبختان .
۳- يعنى : براستى كورى هزار چشم همانند شب پره ، بهتر از آن است كه نور آفتاب تيره گردد و جهان تاريك شود.
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 18:12 توسط میرزایی
|